به نام خدا

بررسي جامعه شناختي سهراب سپهري

« هشت كتاب »

 

   كلام وسيله ي انتقال مفاهيم است و بهترين راه كار در دست نويسنده تا در كمترين زمان و كوتاه ترين بيان بتواند داشته هاي ذهني خود را به خواننده انتقال دهد تا آن جايي كه يك نويسنده ي فصيح زبان رسا قلم , نه تنها چند نفر بلكه مي تواند يك جامعه را به تحرك و واكنش وادار سازد؛ در واقع نويسنده ي متعهد مفسر جامعه ي خويش است.

   به قول معروف «هر آنچه از دل برآيد , لاجرم بر دل نشيند »؛ بنابراين هر بياني اعم از جدي و طنز بايد جايگاه خود را داشته باشد و اين نويسنده است كه مي تواند مقتضاي زمان و مكان را دريابد و مسائل اجتماعي و فردي را با بياني جدي به گوش خواننده برساند : ( باغ آلبالو[1], سووشون[2] ,گل هايي براي خانم هريس[3] , شازده احتجاب4) و گاهي بر حسب كشش و جوشش جامعه, طنز را جايگزين بيان جدي كند: ( موش و گربه , رساله ي دلگشا5, چرند و پرند6 , يكي بود يكي نبود7 و آثار طنز نويس معروف ايرج پزشك زاد) و گاهي ممكن است نويسنده براي تأثير بخشي بيشتر , كلام جدّي را با رگه ها و مايه هاي طنز درهم آميزد: ( دن كيشوت8, سياحت نامه ي ابراهيم بيك 9 ,برخي از قطعات ايرج ميرزا و برخي از آثار صادق هدايت10 ...) .‏‏

   امّا بعد از اين مقدمه ي اندك, به جهت دوري از تطويل كلام , موضوع اصلي مقاله را پي مي گيريم كه خيلي ها و شايد اكثر خوانندگان و منتقدان نه تنها بر آن باور نيستند حتي از نگاه آنان غير قابل قبول است كه در جاي جاي آثارسهراب سپهري, رگه هاي آرام و گاه تند طنز و نقد اجتماعي را بتوان يافت و با آن بتوان حال وهواي انسان و جامعه را دريافت؛ و شايد علت آن , پافشاري روح زيبا طلب و ماوراء نگر سپهري باشد بر روي خصيصه ي اصلي شعر و نگاهش , يعني : عرفان.

از ديد اين منتقدان , نگاه سهراب سپهري به اوضاع اجتماعي اين چنين است:

*«ويژگي شعر سپهري همين گسستگي از عوالم بيرون و پيوستگي مستقيم با عوالم درون است» ـ داريوش آشوري11

*«...سپهري شاعري نبود كه به مناسبت هاي خاصّ فردي يا اجتماعي شعر بسرايد. در زمان زندگي او , هر چند كم تر كسي در شاعريش ترديد داشت, اما بسياري از اينكه زندگي اجتماعي و حوادث محيط و دردهاي خود را اين اندازه كم در آثار او مي ديدند, گله داشتند.» ـ حسين معصومي همداني 12

*«شايد مهم ترين دليلي را كه محتواي شعر سپهري , به رغم گستردگي تأثير سبك و زبان او, هيچ واكنش و پژواك مهمي برنيانگيخت, بتوان در اين دانست كه عناصر اصلي انديشه ي سپهري , پيوندي با مسائل جامعه نداشتند و نه عليه و نه له آن حرفي نمي گفتند.» ـ فرج سركوهي  13

*«و سرانجام , در صفحات آخر اين دفتر ] شرق اندوه[ , مي بينيم كه سپهري اندك اندك به راه افتاده, و اگر چه هنوز ترجيح مي دهد چشم خود را برغم انسان , و پليدي هاي زمانه , ولاي و لجني كه بر چهره ي انسانيت پاشيده شده , ببندد, اما زبان نرم و زيباي خود را يافته است.»ـ علي رضا طبايي[4]14

*«... مي دانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا به هنگام را باور كنم. سر آدم هاي بي گناه را لب حوض مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه «آب را گل نكنيد»ـ احمد شاملو15

   اگر چه سپهري را اشراف زاده بودايي نيز لقب داده اند (طلا در مس)16 اما با اين توصيفات, منتقداني هستند كه با اشراف كامل بر هشت كتاب و دو كتاب منثور او , «اطاق آبي» و «هنوز در سفرم»17 ،با ديدي جز اين, به نگاه و بيان اجتماعي سپهري نظر داشته باشند:

*«در همين دوره است] دوره ي سوم ـ كتاب حجم سبز[ كه با وقوف شاعر به حوادث جهان پيرامونش آشنا مي شويم و روش او را در روبرو شدن با اين حوادث در مي يابيم:« مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج فولاد...» ـ اسماعيل نوري علاء18

*«سپهري با همه فرق دارد. دنياي فكري و حسي او براي من جالب ترين دنياهاست . او از شهر و زمان و مردم خاصي صحبت نمي كند. او از انسان و زندگي حرف مي زند و به همين دليل وسيع است» ـ فروغ فرخزاد19 

*دكتر اسماعيل حاكمي با اشاره به برخي از مصراع هاي قطعه ي « به باغ همسفران» مي نويسند: «در اين شعر سپهري چنان سخن مي گويد كه پيداست تا حدودي از مشكلات و دردها خبر دارد , آنها را مي شناسد و با
گونه هايي كه در گذر ستم, تر مي شوند و بمب هايي كه چونان باران و هستي تب زده ي انسان معاصر مي رسد, آشناست.»20

     دكتر شميسا از قول اليوت مي نويسد: «هر هنرمند بزرگ يك اثر اصلي دارد و همه ي آثار ديگر او در جهت توضيح و تبيين آن است»21  البته شايد اين نظريه تا حدي با ديدگاه هاي سهراب سپهري رابطه ي مستقيم نداشته باشد زيرا عمده ي ديد و نظر سپهري حول عرفان, طبيعت, لذت هاي ماندگار روحي و عشق به حيات ماندگار مي چرخد:

«بر لب مردابي, پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم, رفتم به نماز»22 ـ قطعه ي و شكستم , و دويدم ، و فتادم

«دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است ./ جويندگان مرواريد, به كرانه هاي ديگر رفته اند»23 ـ قطعه ي راه واره

«در اين اتاق تهي پيكر / انسان مه آلود! / نگاهت به حلقه ي كدام در آويخته؟ »24 ـ قطعه ي لولوي شيشه ها

«من گره خواهم زد, چشمان را با خورشيد , دل ها را با عشق , سايه ها را با آب , شاخه ها را با باد»[5]25 ـ قطعه ي
و پيامي در راه

«كار ما شايد اين است / كه ميان گل نيلوفر و قرن / پي آواز حقيقت بدويم.»26 ـ كتاب صداي پاي آب

     و از اين نمونه , چه بسيار جمله ها و قطعه ها مي توان يافت كه همگي از عرفان شرقي و روح منزلت جوي سپهري حكايت دارند؛ و پرداختن به آنها جايگاه و زمان ديگري مي طلبد اگر چه  قسمي از آن را در مقاله ي « آرمان شهر» بيان كرده ام ؛ اما در كنار اين محور اصلي, يعني عرفان, محور فرعي را مي توان يافت كه جداي از محور اصلي نيست زيرا نگاه اصلي سهراب به انسان است و عرفان و اجتماع يعني معنويت و ماديت اگر به هم آميخته نباشند اما در رسيدن به منزل ومقصود مكمل يكديگرند. و سهراب خلاف نظراتي كه قبلاً گذشت, توانسته است در حد خود از عهده ي اين رسالت برآيد.

     اما به جهت روشن شدن منظور , به اختصار به برخي از ديدگاه هاي سپهري مي پردازيم كه آميزه اي از بيان طنز آميز و نگاه اجتماعي اوست:

*ذلت و پستي انسان را اين گونه نشان مي دهد: « مانديم در برابر هيچ , پس نماز مادر را نشكنيم.»

...«نزديك ما شب بي دردي است, دوري كنيم»27ـ قطعه ي آرامش ما, ماييم.

*از كتاب صداي پاي آب:

«پدرم وقتي مرد, پاسبان ها همه شاعر بودند./ مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟/ من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند»28. سپهري در توضيح اين جمله در يادداشت هايش مي نويسد: «روي زمين ميليون ها گرسنه است. كاش نبود ولي وجود گرسنگي , شقايق را شديدتر مي كند... يادم هست در بنارس ميان مرده ها و بيمارها و گداها از تماشاي يك بناي قديمي دچار ستايش ارگانيك شده بودم... وقتي كه پدرم مرد, نوشتم: پاسبان ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه, آني دنيا را تلطيف كرده بود . فاجعه آن طرف سكه بود و گرنه من مي دانستم ومي دانم كه پاسبان ها شاعر نيستند...در تاريكي آن قدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ... ولي نخواهيد كه اين آگاهي خودش را عريان نشان دهد. دنيا ما دچار استحاله ي مداوم است. من هزارها گرسنه در خاك هند ديده ام . و هيچ وقت از گرسنگي حرف نزده ام . نه , هيچ وقت. ولي هر وقت رفته ام از گلي حرف بزنم دهانم گس شده است.گرسنگي هندي سبك دهانم را عوض كرده است و من دين خود را ادا كرده ام.»29  

     دكتر شميسا در توضيح و تبيين بند بالا مي نويسند: «در اين يادداشت مهم دو نكته است: يكي اين كه مي گويد:
 
] سپهري  [عكس العمل من در مقابل زشتي, وصف زيبايي است:« وجود گرسنگي , شقايق را شديد تر مي كند.» و دوم اينكه مي گويد بيان من غير مستقيم است: «ولي نخواهيد كه اين آگاهي خودش را عريان نشان دهد.»30

     و از همين مأخذ : «در چراگاه نصيحت» گاوي ديدم سير/ ... مسجدي دور از آب ./ سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال./ قاطري ديدم بارش «انشاء» ./ اشتري ديدم بارش سبد خالي «پند و امثال» ./ عارفي ديدم بارش «تنناها يا هو»./ من قطاري ديدم, فقه مي برد و چه سنگين مي رفت./ من قطاري ديدم, كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت) .

...پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت./ پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت.

... گل فروشي, گل هايش را مي كرد حراج./ ... پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد./ كودكي هسته ي زرد آلو را , روي سجاده ي بي رنگ پدر تف مي كرد.

... چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب, / اسب در حسرت خوابيدن گاري چي,/ مرد گاري چي در حسرت مرگ./

... جنگ «نازي ها» با ساقه ناز./ جنگ طوطي و فصاحت با هم . جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله ي دسته ي سنجاقك, به صف كارگر «لوله كشي»./ حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي./ حمله واژه به فك شاعر./

... فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي.

... قتل مهتاب به فرمان نئون./ قتل يك بيد به دست «دولت».

... همه ي روي زمين پيدا بود: نظم در كوچه ي يونان مي رفت./ ... باد در گردنه ي خيبر, بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.

... من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن./ من نديدم بيدي , سايه اش را بفروشد به زمين»[6]31

 

از كتاب مسافر:

«... و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر/ گرفته بود و سياه/ و بوي روغن مي داد./

... و شاعران بزرگ / به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.

و از راه دور سفر, از ميان آدم و آهن / به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت./ »32

     در بندهاي زيرين از ناآگاهي و غفلت و صفت هاي دورويي (انار, سمبل دورويي است؛ دكتر شميسا) و سطحي نگري و ادعا مي گويد:

« ... هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد. / بينش هم شهريان, افسوس , / بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود ـ قطعه ي صداي ديدار

 ... زير بيدي بوديم . برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم , گفتم : چشم را باز كنيد, آيتي از اين بهتر مي خواهيد؟/ مي شنيدم كه به هم مي گفتند: / سحر مي داند, سحر! ـ قطعه ي سوره ي تماشا

... چرا مردم نمي دانند/ كه لادن اتفاقي نيست,/ نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز, برق آب هاي شط ديروز است؟ قطعه ي آفتابي

... كفش هايم كو؟/ چه كسي بود صدا زد: سهراب/ ... مادرم در خواب ./ و منوچهر و پروانه, و شايد همه ي مردم شهر» قطعه ي نداي آغاز

     در قطعه ي «به باغ هم سفران» كه اوج نگاه « جامعه شناسانه و طنز واره» سپهري است, مي خوانيم:

«... در ابعاد اين عصر خاموش (كنايه از قرن بيستم) / من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.

... من از سطح سيماني قرن مي ترسم./ بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات .

... حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم , و تر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند./ در آن گيرو داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت.

... بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.»33[7]

     مطالب و نمونه هايي كه در بيان نگاه اجتماعي و طنز در سخن سهراب سپهري عنوان گرديد، تنها در گذار از هشت كتاب بود و من مطمئنم كه با اشراف بيشتر و دقت تمام تر, بدون هيچ پيش داوري و جانبداري به اين نتيجه خواهيم رسيد كه سپهري نويسنده ي بي دردي نيست كه از روي اشراف زدگي مصائب و موضوعات اجتماعي را ناديده بگيرد.

 

 

 

منابع و مآخذ:

1-   باغ آلبالو, آنتوان چخوف, ترجمه سيمين دانشور, انتشارات نيل , چاپ دوم زمستان 62

2-   سووشون , دانشور سيمين

3-   گل هايي براي خانم هريس , پل گاليكو, ترجمه هوشنگ هوشيار. انتشارات رسام1365

4-   شازده احتجاب ـ گلشيري هوشنگ

5-   موش و گربه , زاكاني عبيد

6-   رساله ي دلگشا, زاكاني عبيد

7-   يكي بود يكي نبود, جمال زاده محمد علي

8-   انواع ادبي , شميسا سيروس , انتشارات باغ آينه , تهران 1370

9- دن كيشوت , سروانتس , تلخيص رونالدستورز, ترجمه احمد رضا احساني, انتشارات توسن چاپ چهارم 1369

10-   سياحت نامه ابراهيم بيك, زين العابدين مراغه اي

11-  باغ تنهايي , به كوشش حميد سياهپوش , انتشارات نگاه‌ ـ تهران 1376

12-  طلا در مس, رضا براهني ـ چاپ دوم, 1347 انتشارات زمان

13- هنوز در سفرم , به كوشش پريدخت سپهري , انتشارات فرزان , تهران 1380

14-  نگاهي به سهراب سپهري ـ شميسا سيروس , انتشارات صداي معاصر , چاپ نهم 1382

15- هشت كتاب ـ سپهري سهراب‌ , كتابخانه طهوري , چاپ بيست و سوم تابستان 1378

 

 

گروه ادبيات استان اصفهان

عباس رحيم بختياري