تبليغاتX
? نوشته هاي عاشقانه،عاشقانه ها ،عکس عشقي،عکسهاي عشقي،عکس عاشقانه،عکسهاي عاشقانه،شعر عشقي،شعر عاشقانه،متن عاشقانه،متنهاي عاشقانه،دست نوشته هاي يک عاشق،عاشق تنها، ادیبانه
ادیبانه
مقالات و دیدگاه های ادبی- نمونه سوال و نکات مهم کتاب های زبان و ادبیات فارسی
ادیبانه

به نام خداوند لوح و قلم
این رسانه ی الکترونیکی، بر اساس حسّ مسئولیِّت نسبت به فرهنگ و تمدن ایران و ایرانی و در راستای بالندگی زبان فارسی که بارزترین نمادهویّت ملّی ماست، ایجادشده است. امیـــد است که دبیران،دانش آموزان و سایر علاقمندان در پویایی این رسانه ما را یاری نمایند.
مدیر وبلاگ : اســداله حـیــرانـی

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

آرشيو نوشته ها
لينک دوستان
نوشته هاي پيشين
طبقه بندي موضوعي
امکانات ويژه
کد آمار را اينجا بگذاريد
پشتيباني

قالب اين وبلاگ توسط آرش ايزدمهر با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
آرش ايزدمهر
Online Template Builder
معنی خوان هشتم

 

معنی خوان هشتم

 

آري به يادم آمد/ داشتم اين را مي گفتم ، آن شب هم / سوز و تندي سرماي دي ماه شدت داشت/ آه كه چه سرماي شديدي بود/ برف و بوران و سوز و سرمايي وحشتناك بود / اما خوشبختانه سرانجام جایي را براي سرپناه پيدا كردم / هرچند كه بيرون ازآن سرپناه ، فضايي تيره و سرد همانند ترس و هراس خاکم بود / قهوه خانه چون شرم و حيا، گرم و روشن بود / همه نسبت به هم ، صميميت و صفا و يكدلي داشتند / فضاي قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و گيرا بود / به راستي كه مجلس صميمانه ای بود./ مرد نقال - كه صدا و نوايي گرم و دلنشين داشت /و سكوت و خاموشي اش نيز سنگين و گيرا بود / و سخنش همانند داستان آشناي او جذاب بود - / راه مي رفت و سخن مي گفت/ در حالي كه چوب دستي ای، شبيه عصا در دست داشت / و غرق شور و گرم گفتن بود / فضاي كوچك ( قهوه خانه ) را/ گاهي تند و گاهي ارام طي مي كرد ./ همه ي حاضرين ساکت وخاموش /  مانند صدف هايي كه بر گرد مرواريد نشسته باشند/ با تمام وجود به سخنانش توجه مي كردند/ - هفت خوان را فردوسی توسی/ و يا به قولي ماخ سالار آن مرد گرامي و ارجمند /و آن هراتي خوب و پاك دين-  اين گونه روايت كرد/ اما خوان هشتم را /اكنون من روايت مي كنم / من كه نامم «ماث» (مهدي اخوان ثالث) است/ مرد نقال همچنان در فضاي قهوه خانه قدم مي زد/ و همچنان داستان را روايت مي كرد و قدم می زد / «سخن من ، قصه است قصه ي درد و رنج مردم ايران است / شعر نيست/ اين سخنان ، ابزار سنجش مهر و دوستي هرمرد و كينه و دشمني هرنامرد است /سخن بي ارزش و فقط شعری خوب و خالي از معنا نيست  / سخن من مانند شعري كه ظاهري عالي دارد ولي از معني تهي باشد،نيست.../ شعر من نشانی کهنه ارتيره بختي ها و درد و رنج اين جامعه است/ كه داغ سهراب ها و سياوش ها را نشان می دهد / و داستان مرگ پهلواناني چون تختي در خود دارد » / مرد نقال لحظه اي توقف كرد و ساكت شد / سپس با صدايي خشم الود / با صدايي لرزان و آهنگي رجزگونه و دردناك / گفت:/ آه / ديگر آن تكيه گاه و اميد كشور ايران / شيرمرد ميدان جنگ هاي ترسناك /، فرزند زال ، پهلوان جهان  / آن صاحب و سوار رخش بي همتا / و آن كسي  كه هرگز خنده /  از لبانش كنار دور نمی شد/ چه در روزصلح كه فقط به مهر و دوستی فکرمی کرد / و چه در روز جنگ كه براي كينه و انتقام سوگند خورده بود/ آري اكنون رستم اين شير ايران زمين / دلاور و پهلوان سيستاني / مظهر استواري و مردانگي / رستم فرزند زال / در ته چاه تاريك و عميق و پهناور/ كه در هرطرف بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر كاشته شده بود / چاه مكر و حيله ی ناجوانمردان / چاه فرومايگان و بي دردان ، /چاهي كه بي شرميش همچون عمق و پهنايش باورنكردني / و غم انگيز و شگفت آور بود/ آري رستم اكنون با اسب غيور و دلاور خويش /، در ته چاهي كه به جاي آب ، زهر شمشير و نيزه در خود داشت ، افتاده بود/ و اين پهلوان هفت خوان اكنون/ در دام خوان هشتم(چاه) اسير گشته بود / رستم با خود فکرمی کرد /كه ديگر نبايد چيزي بگويد / چرا كه این تزوير و فريب و دشمني ، بسيار بي شرمانه و پست بود / و او در مقابل اين نيرنگ ،باید چشم هاي خود را ببندد تا چيزي نبيند/ بعد از مدّتی كه چشمانش را گشود / رخش خود را ديد / كه خون زيادي از تنش خارج شده بود/ و شدت زخم هايش بسیار كاري بود/ انگار كه رخش از هوش رفته بود و داشت مي خوابيد / رستم / از تن خود - كه از تن رخش ،وضعیتی بسيار بدتر داشت - / بي خبر بود و هيچ اعتنايي به آن نمي كرد/ رخش را مي ديد و به آن توجه مي كرد / رخش ،آن يگانه ي عزيز ، ان يگانه ي بي مانند/ رخش نام آور / با هزاران خاطرات خوش گذشته / رستم در دل خود گفت: بيچاره رخش عزيز! / آه/  شاید اين اولين بار بود / كه لبخند از لبان رستم دور مي شد/ ناگهان گويي / بربالاي چاه / سايه ي كسي را ديد / او شغاد آن ناجوانمرد بود / كه به داخل چاه نگاه مي كرد و مي خنديد/ و صداي نحس ناجوانمردانه ی او در درون چاه مي پيچيد / دو باره چشم رستم به رخش افتاد ...اما...افسوس ! / دید که رخش زيبا و غيور/  رخش بي نظير / با آن همه خاطرات خوشي كه با او داشته ، مرده است/ آن چنان كه انگار/ آن خاطرا ت فراوان و خوش را در خواب مي ديده است / بعد از آن تا مدتي طولاني / يال و روي رخش را / بارها نوازش كرد ، بوييد و بوسيد / صورت خود را به يال و چشمان رخش مي ماليد/ مرد نقال که صدایش زار و نالان بود / و نگاهش مثل خنجري تيز و خشمگین بود ، اين گونه ادامه دار: / رستم آرام در كنار رخش نشست در حالي كه يال رخش در دستش بود / در اين انديشه به سر مي برد/ كه آيا اين جنگ بود يا شكار؟ آيا / اين ميزباني بود يا فريب؟ / داستان اين گونه مي گويد كه او اگرمي خواست حتما مي توانست/ كه شغاد ناجوانمرد را به درخت بدوزد – همچنان كه دوخت - / به وسيله ي كمان و تير / بر همان درختي كه شغاد زير آن ايستاده بود / و بر آن تكيه زده بود / وبه داخل چاه نگاه مي كرد/ داستان مي گويد / كه برايش بسيار آسان بود / همان گونه كه او مي توانست اگر مي خواست / آن كمند بسيار بلند خود را بازکند /و  به بالاي چاه ،به دور درختي ، گيره اي یا سنگي بيندازد / و بالا بيايد / و اگر راستش را بپرسي بدون شک مي گويم / یقینا قصه راست مي گويد / او مي توانست  خود را نجات دهد اگر مي خواست / اما...

 


[ ]
+
نوشته هاي عاشقانه،عاشقانه ها ،عکس عشقي،عکسهاي عشقي،عکس عاشقانه،عکسهاي عاشقانه،شعر عشقي،شعر عاشقانه،متن عاشقانه،متنهاي عاشقانه،دست نوشته هاي يک عاشق،عاشق تنها،