تبليغاتX
? نوشته هاي عاشقانه،عاشقانه ها ،عکس عشقي،عکسهاي عشقي،عکس عاشقانه،عکسهاي عاشقانه،شعر عشقي،شعر عاشقانه،متن عاشقانه،متنهاي عاشقانه،دست نوشته هاي يک عاشق،عاشق تنها، ادیبانه
ادیبانه
مقالات و دیدگاه های ادبی- نمونه سوال و نکات مهم کتاب های زبان و ادبیات فارسی
ادیبانه

به نام خداوند لوح و قلم
این رسانه ی الکترونیکی، بر اساس حسّ مسئولیِّت نسبت به فرهنگ و تمدن ایران و ایرانی و در راستای بالندگی زبان فارسی که بارزترین نمادهویّت ملّی ماست، ایجادشده است. امیـــد است که دبیران،دانش آموزان و سایر علاقمندان در پویایی این رسانه ما را یاری نمایند.
مدیر وبلاگ : اســداله حـیــرانـی

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

آرشيو نوشته ها
لينک دوستان
نوشته هاي پيشين
طبقه بندي موضوعي
امکانات ويژه
کد آمار را اينجا بگذاريد
پشتيباني

قالب اين وبلاگ توسط آرش ايزدمهر با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
آرش ايزدمهر
Online Template Builder
آرش
 

سياوش كسرايي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرش كمانگير

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برف مي بارد ‎‎؛

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ ؛

آنك ، آنك ، كلبه اي روشن ؛

در كنار شعله ي آتش ؛

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز ؛

‹‹گفته بودم زندگي زيباست ؛

‹‹ گفته و ناگفته ، اي بس نكته ها كاين جاست .

‹‹ آسمان باز ؛

‹‹ آفتاب زر ؛

‹‹ باغ هاي گل ؛

‹‹ دشت هاي بي در و پيكر ؛

‹‹ آمدن ، رفتن ، دويدن ؛

‹‹ در غم انسان نشستن ؛

‹‹ پا به پاي شادماني هاي مردم ، پاي كوبيدن ؛

‹‹ كاركردن ، كار كردن ؛

‹‹ آرميدن .

‹‹ آري ، آري، زندگي زيباست ؛

‹‹ زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست ؛

‹‹ گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست ؛

‹‹ ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست .

‹‹ زندگاني شعله مي خواهد .›› صدا در داد عمو نوروز :

‹‹ شعله ها را هيمه بايد روشني افروز ؛

‹‹ كودكانم ، داستان ما ز آرش بود .

‹‹ او به جان خدمتگزار باغ آتش بود .

                ×××××

روزگاري بود ؛

روزگار تلخ و تاري بود ؛

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره ؛

دشمنان بر جان ما چيره .

ترس بود و بال هاي مرگ ؛

كس نمي جنبد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛

سنگر آزادگان خاموش ؛

خيمه گاه دشمنان پر جوش ؛

انجمن ها كرد دشمن ؛

رايزن ها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند ؛

 

هم به دست ما شكست ما بر انديشند .

نازك انديشانشان ، بي شرم ؛

-         كه مباداشان دگر ، روز بهي در چشم ؛

يافتند آخر فسوفي را كه مي جستند .

چشم ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جستجو مي كرد .

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد :

آخرين فرمان ؛

آخرين تحقير .

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان ؛

گر به نزديكي فرود آيد ؛

خانه ها مان تنگ ؛

آرزومان كور

ور بپرد دور ؛

تا كجا ؟ تاچند ؟

آه ! كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ي ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛

چشم ها ، بي گفتگويي ، هر طرف را جستجو مي كرد .

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور ؛

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر ؛

كودكان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن ؛

مادران غمگين كنار در ؛

كم كمكدر اوج آمد پچ پچ خفته ؛

خلق چون بحري بر آشفته ؛

به جوش آمد ؛

خروشان شد ؛

به موج افتاد ؛

برش بگرفت و مردي چون صدف ؛

از سينه بيرون داد .

// منم آرش ! //

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن ؛

‹‹ منم آرش سپاهي مرد آزاده ؛

‹‹ به تنها تير تركش آزمون تلختان را اينك آماده ؛

‹‹ كمانداري كمانگيرم ؛

‹‹ شهاب تيز رو تيرم ؛

‹‹ مرا تير است آتش پر ؛

‹‹مرا باد است فرمانبر ؛

‹‹ وليكن چاره ي امروز ، زور و پهلواني نيست .

‹‹ رهايي با تن پولاد و نيروي جواني  نيست .

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد ؛

به آهنگي دگر ، گفتار ديگر كرد :

‹‹ درود اي واپسين صبح ، اي سحر بدرود !

‹‹ كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود .

‹‹ به صبح راستين سوگند !

‹‹ به پنهان آفتاب مهر بار پاك بين سوگند !

‹‹كه آرش جان خود در تيرد خواهد كرد ؛

‹‹ پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند ؛

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش ؛‌

نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش ؛

زمين خاموش بود و آسمان خاموش ؛

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد ؛

هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد ؛

نظر افكند آرش سوي شهر آرام ؛

كودكان بر بام؛

دختران بنشسته بر رو زن ؛‌

مادران غمگين كنار در ؛

مردها در راه ؛

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز ؛

راه واكردند .

كودكان از بام ها او را صدا كردند .

مادران او را دعا كردند ؛‌

پير مردان چشم گرداندند .

آرش اما هم چنان خاموش ؛

از شكاف دامن البرز بالا رفت ؛

وز پي او ؛

پرده ها ي اشك پي در پي فرود آمد .

                 ×××××
شامگاهان ؛

راه جوياني كه مي جستند ، آرش را به قله ها ، پي گير ؛

باز گرديدند ؛

بي نشان از پيكر آرش ؛

باكمان و تركشي بي تير ؛

آري ، آري ، جان خود در تير كرد آرش ؛

كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش ؛‌

تير آرش را سواراني كه مي راندند برجيحون؛

به ديگر نيمروزي از پي آن روز ؛

نشسته بر تناور ساق گردو يي فرو ديدند ؛

آنجا را از آن پس ؛

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند؛

               ×××××

آفتاب و ماه را در گشت ؛

سال ها بگذشت .

در تمام پهنه ي البرز ؛

وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد ؛
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد ؛
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند ؛

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند ؛‌

و نياز خويش مي خواهند .

با دهان سنگ هاي كوه ، آرش مي دهد پاسخ ؛
مي كندشان از فراز و از  نشيب جاده ها ، آگاه ؛

مي دهد اميد ؛

 مي نمايد راه .

 

 


[ ]
+
نوشته هاي عاشقانه،عاشقانه ها ،عکس عشقي،عکسهاي عشقي،عکس عاشقانه،عکسهاي عاشقانه،شعر عشقي،شعر عاشقانه،متن عاشقانه،متنهاي عاشقانه،دست نوشته هاي يک عاشق،عاشق تنها،