دراین بخش سعی می شود نکته های مفید و کاربردی رایانه به صورت
مختصر به کاربران آموزش داده شود. امید است مقبول خاطر علاقمندان
قرارگیرد.
شيوه ي ساختن پاور ازصفحه كليد :1- قبل از بالآمدن ويندوز، كليد«دليت» راچندثانيه
بگيريد تا صفحه ي ستاب آبي رنگ بالا بيايد-2-ازپنجره ي آبي، گزينه ي چهارم (پاور
منيجيك)انتخاب شودسپس اينتر- 3- انتخاب گزينه ي « كيبرد » -4- انتخاب كليدمورد
نظر از صفحه كليد (انتخاب پسوورد ) –5- مجدداً انتخاب همان پسوورد – 6- اينتر –
7- زدن « اف 10»براي ذخيره شدن.
=-=-=-=-=-=-=-=
فعال کردن فارسی نویسی در xp :
1- بازکردن کنترل پانل -2- بازکردن پنجره ی
date time language and reginal option
-3- انتخاب reginal and language option -4-درپنجره ی بازشده،
سربرگ language راانتخاب كنيــــــــــــد -5- درپنجره ي بازشـــــــــــــــــــده،
گزينـــــــــــــه ي
install file for comlex script and right-to-left additional language را تيك
بزنيد و cd ويندوزxp را در درايو بگذاريد سپس دكمه ي ok رابزنيد تا رايانه تمام
امكانات زبان فارسي رادر سيستم كپي كند(البته اگرهنگام نصب ويندوز اين كارصورت
گرفته باشد،انجام اين مرحله لازم نيست) سپس دکمه ی ok را بزنید-6- درپنجره ي
بعدپس ازانتخاب سربرگ reginal option درقاب اوّل،زبان فارسي و درقاب پايين
صفحه كشور ايران راانتخاب كنيد. -7-ازهمان پنجره، ابتدا سربرگ language
سپس روی details كليك نماييد -6-درپنجره ی بعدی ،ابتدا درقاب اوّل زبان فارسي
را انتخاب كنيد سپس در قسمت installed services دکمه ی
add رابزنید و درقسمت input language فارسی راانتخاب سپس ok رازده
ودستگاه را ری استارت کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:21 توسط اســداله حــیرانـی
برای مطالعه ی بخش دوم پرسش هایی از کتاب زبان فارسی روی
ادامه ی مطلب کلیک نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:12 توسط اســداله حــیرانـی
نگاهي به شعر پشت درياها
□آرمانشهرسپهري(بانگاهي به شعرپشت درياها)
از ميان هنرمنداني كه سعي در اراية نوعي جهانبيني خاص و مشرب فكري دارند «سهراب سپهري» به چهرة برجستهاي است كه از ابعاد گوناگون فلسفي ـ عرفاني قابل بحث و بررسي است.
در شعر معاصر فارسي شايد سهراب سپهري تنها شاعري باشد كه انديشهاي بهسامان و مدوّن را در دوران كمال شعري خود بيان ميكند ـ اين برداشت را نبايد يك داوري ارزشي پنداشت، چه ارزش را نقد ادبي و كاركرد اجتماعي را جامعهشناسي هنر با معيارهاي ديگري تعيين خواهد كرد ـ شعر سپهري از آن رو ارزش والايي مييابد كه هم شعر است و هم در تمامي ابعاد آن، از گزينش واژهها گرفته تا تصويرسازي، در شكل ذهني و در تركيببندي دروني بيانگر انديشهاي بهسامان است.
شايد يكي از دلايل زبان ساده، بيآلايش و زيباي سپهري نيز در آن باشد كه شعر سپهري شعر معناست. شعر «پشت درياها» از منظومة «حجم سبز» داراي چنين ويژگيهاي زباني و ادبي است، در اين شعر از نشانههاي زباني به شكل ساده استفاده شده و رمزها و استعاره به سادگي دلالت بر مفاهيم آشناي ذهن دارد.
«قايق» ـ «آب» ـ «تور» ـ «مرواريد» ـ «شب» و «پنجره» از واژههاي كليدي اين شعر به حساب ميآيند.
عناصري برخاسته از طبيعت كه در مجموعهاي از نظام همگن و منسجم گرد آمدهاند، مطمئناً زبان و پيريزي ساختار منسجم كلام در شعر سهراب از يك سو و همسانسازي آن با عناصر زندگي، آن هم نشانهها و مفاهيم ساده آن از سويي ديگر از ويژگيهاي برجسته در كلام اوست و درواقع راز ماندگاري شعر در همين همگرايي است و درواقع سهراب در شعر و كلام خود حضور دارد، نفس ميكشد و به راستي در رگ حرف حرف خود خيمه زده است.
در تمام شعر سپهري اين ويژگيها را ميتوان ديد. در شعر «پشت درياها» نيز به مانند تمام شعرهايش با ابداع زباني شاعرانه و توسل به طبيعت و اجزاي آن به مثابه اسطورة كل، توانسته است چشماندازي بگشايد كه تماشايي است.
«قايقي خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشة عشق
قهرمانان را بيدار كند.»
شاعر در بند اوّل، علّت سفر خود را بيان كرده و به نوعي بيانگر حالات عرفاني و خلوتهاي شاعرانة خاصّ سپهري است. شاعري كه هرگز صبحي بيخورشيد را تجربه نكرده و روزگاري در اين انديشه بوده كه با هجوم گلها چه كنيم؟ اكنون در بيشة عشق كسي به فكر بيداري قهرمانان نيست و خاك اين ديار غريب و ناآشناست. به راستي راز ناآشنايي اين ديار در چيست؟
اين تفكر و پاسخ به چراهاي زياد ديگر در منظومة فكري سپهري مطرح شده و اكنون شاعر به عناصري اشاره دارد كه بار معنايي منفي دارد و با اين تصويرسازي ميتوان به راز غربت شاعر پي برد.
«قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند.»
در اين بند واقعيت اوضاع اجتماعي شاعر ـ با توجه به فضاي اصلي شعر ـ بيان ميشود، واقعيّتي برخاسته از درون شاعر و با تفرّدي كاملاً منحصربهفرد. بنابراين دور از انتظار نخواهد بود اگر بگويد:
«نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب به درميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان»
در اين بخش، كلام كاملاً تصويري ميشود. زبان سپهري اساساً زباني است كه زادة تصوير است نه زادة نفس زبان. تداوم تصاوير يكي از مشخصههاي بارز شعر اوست. در شعر سپهري آنقدر تصوير پشت تصوير وجود دارد كه گاهي به مخاطب فرصت نفس كشيدن هم نميدهد.
باز هم تأكيد ميكند:
«همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
دور بايد شد، دور
مرد اين شهر اساطير نداشت.
زن اين شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.»
از اين قسمت به بعد، شاعر همچنان به بيان تصاويري ميپردازد كه فلسفة سفر او را به وجود آورده است در اين شهر كه «اساطير» و «قهرمانان» هستي ندارند و زن كه نماد سرخوشي است به سرشاري انگور نيست. همچنان كه:
«هيچ آيينة تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتّي، مشعلي را ننمود.»
شاعر بدون اندكي ترديد، عزم خود را جزم كرده است:
«دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجرههاست»
عنصر «شب» را در مجموعة «خاك غريب» و شهر «بياساطير» ميتوان جاي داد و پنجره دريچهاي است كه شاعر از آن به سوي آرمانشهر خويش مينگرد، آرمانشهري كه هر چند ناكجاآباد سپهري است اما بايد به سوي آن برود.
آرمانشهر سهراب سپهري كه حتماً دنبالة «شهر» را يدك نميكشد و چيزي جز بازگشت به بدويّت نيالوده نيست همچون هر آرمانشهر ديگري «سراب» است با اين تفاوت كه شاعر خلاق ميتواند بر مبناي آن شعر و انديشة خود را فارغ از ملاحظات دست و پاگير سنّت و عادت بيافريند.
براي همين در بند بعدي دوباره تكرار ميكند:
«همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند.»
تا اينجا انديشة سفر و فلسفة گريز شاعر (از خود يا اجتماع خود و يا هر چيز ديگر) در كلام خلق شده است، انديشهاي كه سهراب ديري بدان پرداخته است و بسا كه براي رسيدن بدان از دهليزهاي تنگ و باريك طبيعت و عشق گذر كرده است و اكنون آنچه را كه از سرود پنجرهها بازيافته، چنين به تصوير ميكشاند. آرمانشهر خود را در افقي بازتر مينماياند.
«پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلّي باز است
بامها جاي كبوترهايي است كه به فوارة هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده سالة شهر، شاخة معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.»
در اين بند، آرزوهاي شاعر نمود يافته و در قالب تصوير درآمده است. عناصر مثبتي همچون «شاخة معرفت» و «فواره هوش بشري» در بخش تجلي و پنجره ميگنجد و نظام همگن آرمانشهر را تشكيل ميدهد.
برخورد عاشقانه و عرفاني سهراب با اشياي پيرامون و محيط زندگياش ما را ناگزير ميكند تا پيوندي ميان اصالت كلام او و اجزاي طبيعت بيابيم ضمن اينكه در اصل، فكر و خط انديشگي وي «سفر» از شهر و دياري است كه مطلوبش نمييابد و قبلاً نيز در شعر، آرزوي آن را در سر پرورانده است.
شعر «نداي آغاز» از اين ديد موازي و همسان با شعر «پشت درياها» است.
كفشهايم كو
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
در ابتداي اين شعر گويي به شاعر الهام ميشود كه «بوي هجرت ميآيد» اين هجرت به خاطر اين است كه شاعر حرفي از جنس زمان نشنيده وگرنه به اين صراحت نميگفت:
«بايد امشب بروم»
او در «نداي آغاز» هم نشانههايي از آرمانشهر خود ميدهد، سمتي كه «درختان حماسي پيداست و رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.»
كلام سپهري به كمال رسيده و در بيان شاعرانه و زيباي نظام همگن انديشههايش «جهانبيني» عميقي مشاهده ميشود، اين نظم و چارچوب فكري، ناشي از آن است كه سهراب سپهري به واقع شاعري است برخوردار از يك نظام عمومي انديشه و به معناي فلسفي آن متفكري است صاحب يك دستگاه فكري جامع و مكتب منسجم و همگن ـ چنان كه پيش از اين اشاره شد و نمونههايش را در دو شعر همسان ملاحظه كرديم. او ميداند كه چه ميخواهد بگويد و فيالواقع سير و سلوك معنوي او از آغاز هشت كتاب تا پايان در راستاي تبيين نظام خاص انديشة اوست.
در بند ديگر ميگويد:
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
«خاك غريب» از عنصري منفي به مثبت و از شهري كه مرد آن اساطير نداشت، اكنون به شهري كه هواي آن صداي پر زدن مرغان اساطير در باد، شنيده ميشود، حركت ميكند.
اين سير و حركت اگرچه در طول و خط يك مسير در جريان است، با اين وجود شعر از نظر ساختار، شكلي دايرهوار دارد يعني سطر پاياني شعر همان سطر آغازين است جز اينكه با تأكيد بيشتر «خواهم» به «بايد» تغيير ميكند.
«پشت درياها شهري است / كه در آن وسعت خورشيد به اندازة چشمان سحرخيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.»
سپهري در اين تصوير پاياني با برتري برخي از سويههاي تشبيه خود «چشمان سحرخيزان» را برتر از وسعت خورشيد (روشني) ميداند، آنان كه به رستگاري رسيدهاند و از سفر خويش توشه برگرفتهاند. «شاعران وارث آب و خرد و روشنياند»
در اين سطر از تمام تصاوير و عناصر طبيعت كه در شعر «پشت درياها» حضور جدّي داشتند پردهگشايي ميشود و آرمان شاعر در يك جستوجو به انجام ميرسد.
1) آب = قايق 2) روشني = خورشيد 3) اسطوره = فواره هوش بشري
هر يك از سازههاي مجموعه همگن و نظام فكري در اين شعر است، اگر كلمات و تصاوير به صورتي دايرهوار به هم ميپيوندد اما از نظر سير فكري جريان همچنان ادامه دارد و تكرار ميشود.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
«پشت درياها» نقطه عطف انديشة سپهري است. اوجي است كه تمام فراز و فرود جريان فكري شاعر در آن موج ميزند، به راحتي ميتوان نمودار فشرده سير و سلوك معنوي شاعر را در اين شعر از مجموعة «حجم سبز» به تماشا نشست.
شاخصة مهم شعر، سفر و سلوكي است كه در آب، آغاز ميشود و بايد در آب پايان گيرد، در يك كلام آرمانشهر شاعر و دلزدگيهاي او از عادتهاي روزمرّه و فرار از آنها به روشني تنها در اين شعر ديدني است.
قايق
پشت درياها
آب و خرد و روشني
○ منابع:
1)حقوقي، محمد ( مجله سهراب شماره 4 ـ آبان و آذر 1382)
2) سركوهي، فرج، نقشي از روزگار، نشر شيوا، 1369
3) سميعي، عنايت (مجله سهراب شماره 4 ـ آبان و آذر 1382)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:52 توسط اســداله حــیرانـی
مفهوم كلمه جام جم در غزلهاي حافظ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:49 توسط اســداله حــیرانـی
بخش اول
به نام خداوند جان و خرد
پرسش هایی از کتاب زبان فارسی
1- داستان جن و پري، داستان ليلي و مجنون چند واژه است؟ مطمئنا 5 واژه.
2- خداوند دو تكواژ است يا يك تكواژ؟ اگر دو تكواژ حساب كنيم «وند» به چه معناست؟ مگر خداوند گونه آزاد خدا نيست؟ ( آقاي وحيديان دو تكواژ به حساب ميآورد.)
پاسخ : يك تكواژ است و گونهي آزاد « خدا ».
ما ميگوييم روزگاري اين وند « وند » به شهادت كلام بزرگان، همان « مند » امروزين يا چيزي در حد آن بوده است و لاجرم واژهساز و باز هم لاجرم اشتقاقي. امروز بر خلاف همتاي ديگرش « مند » فعال نيست و در نتيجه يك تكواژ آزاد نميتواند به شمار رود؛ زيرا امروزه استقلال دستوري و معنايي خود را از دست داده است. آقاي دكتر وحيديان با استدلال ديگري – اگر اشتباه نكنم- خداوند را دو تكواژ ميدانند؛ يعني ميفرمايند « خدا » يك واژه هست و يك تكواژ و مستقل. به اعتبار استقلال خدا ميتوان « وند » را – به اين دليل كه هنگام جدا شدنش تكواژ پايه، هنوز هم تكواژ پايه مستقل و با معنا و دقيقا در همان معناي پيشين ميماند – «چيزي» افزون بر پايه دانست و چون در تقسيمات واژگاني « چيزي » هم نداريم، پس ناگزير بايد آن را تكواژ به حساب آورد و با اين دليل خداوند داراي دو تكواژ ميشود. فرمايش ايشان درست است و قرارمان هم همين بود كه به عنوان مرجع معتبر، حرف ايشان را بپذيريم.
3- «ي» در خداي، جاي، موي و ... تكواژ ميانجي است؟
قطعا خير! شايد منظور شما « واج ميانجي » باشد. در آن صورت، پاسخ ما هم ميشود:
بله و خير! يادمان باشد كه تكواژ ميانجي ميان دو مصوت ميانجيگري ميكند. درحاليكه در «خداي»، «جاي» و «موي» پس از «ي» مصوتي نيامده است امّا اين در صورتي است كه اين واژهها به تنهايي به همراه اين «ي» به كار روند كه گمان نميكنيم ديگر در سراسر اين ملك كسي بگويد « خداي حافظ » يا « او مويهايش را رنگ زده است .» يا... بله، در شعر و نثر قديم معمول بوده است؛ امّا در فارسي امروز هنگامي «ي» در پايان اين واژهها ظاهر ميشود كه بعد از آنها مصوتي آمده باشد؛ نمونه: « خداي بزرگ»، «جاي خالي»، «موي سفيد»؛ پس «ي» در اين موارد صامت ميانجي است. خلاصه اينكه هيچ فارسي زباني امروزه «خدا»، «جا»، «مو»، «پا» و ... را «خداي»، «جاي»، «موي»، «پاي» و ... تلفظ نميكند و «ي» در پايان اين واژهها در حالت عادي نميآيد. هرجا آمد، معلوم است كه زبان آن را لازم داشته و آورده است و... آري، فقط در همان جا لازم، به عنوان صامت ميانجي ظاهر ميشود.
4- «ي» در بن مضارع گوي، جوي و ... جزء خود كلمه است يا ميانجي است؟
شما سراغ داريد كه امروزه فارسي زباني بگويد: بگوي. چرا تاخير داشتي؟ كجا بودهاي؟
امّا هيچ فارسي زباني را هم نميتوانيد بيابيد كه بتواند بگويد: ميگو ـَ م ؛ و به اين دليل ناگزير است بگويد ميگويم؛ و از طرف ديگر، بنهاي مضارع امروزه اصلا كاربرد مستقل ندارند؛ چه با «ي» و چه بي آن. امّا اگر در مواردي كه مثال زديم، بيايند، «ي» در پايان ي آنها صامت ميانجي به شمار ميآيد به جز يك بن مضارع «گري». كه دليل آن هم آشكار است.
5- «ه» در صفت مفعولي «گفته» تكواژ صرفي است يا اشتقاقي؟
اشتقاقي؛ زيرا از بن ماضي، صفت مفعولي ساخته است؛ يعني باعث ساخت واژهاي جديد شده است. چرا فقط گفته را مثال ميزنيد؟ در همهي صفتهاي مفعولي همين طور است.
6- «خاطره» چند تكواژ است؟
تا اندازهاي در سؤال قبل راجع به اين موضوع صحبت كرديم و اضافه كنيم كه خاطر واقعا همان خاطره نيست؛ پس واژهي جديدي است و اگر اين را قبول داشته باشيم، پس بايد قبول كنيم كه «- ِ» (ه/ ـه) خاطره هم يك تكواژ است.
7- حروفي كه در فرآيند واجي كاهش حذف ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا واژه «دستبند» 8 واج است يا 7 واج؟
واضح است كه بستگي به شيوهي خواندن دارد؛ زيرا اعمال فرآيند واجي، اغلب اختياري است؛ مثلا هيچ كس نميتواند حكم كند كه «روزگار» را هميشه «روزگار» بخوانيم يا «روزِگار». Ruzegar/ ruzgar
خب، حالا سؤال اين است كه اگر از ما خواستند واژهاي مانند «روزگار» را واج نويسي كنيم، آيا بايد فرايند واجي افزايش را در نظر بگيريم، يا خير. به اين سؤال را احدي پاسخ نتواند داد! زيرا ايراد در سؤال است نه دانش ما، كسي كه از ما ميخواهد ساخت واجي «روزگار» را مشخص كنيم بدون آن كه به كمك اعرابگذاري شيوهي دقيق خواندن آن را مشخص كرده باشد، يا از دو تلفظي بودن اين واژه ناآگاه است، يا به آن بيتوجه است و يا به عمد به آن بيتوجهي مينمايد كه در هر سه حالت زحمت ديگران ميدارد؛ پس توصيهي ما اين است كه از طرح معماهاي حل نشدني – نه به دليل سختي كه به دليل كمبود اطلاعات- در درس زبان فارسي مانند همهي درسهاي ديگر جدا بايد خودداري كرد. پايان سخن اينكه ساختار واجي 8- يك واژهي مكتوب را بر اساس شكل مكتوب آن مشخص ميكنيم، مگر آنكه در صورت سؤال قيد شده باشد كه فرايندهاي واجي ممكن هنگام تلفظ اين واژه، درنظر گرفته شود.
سوال8 :الف : ساختار واجي واژهي «دستبند» را مشخص كنيد.
پاسخ: /د/ + /ـَـ/ + /س/ + /ت/ + /ب/ + /ـَـ/ + /ن/ + /د/
ب: ساختار واجي واژهي «دستبند» را با درنظرگرفتن فرايندهاي واجي هنگام تلفظ آن مشخص كنيد.
پاسخ: /د/ + /ـَـ/ + /س/ + /ب/ + /ـَـ/ + /ن/ + /د/
امّا همين نوع سؤالها نيز گاهي مشكلزا هستند؛ زيرا به فرض در واژهي «دستبند» گاهي ( يعني دقيقا وقتي كه واژه به يك صامت مخصوصا از نوع لبي برخورد كند= دسبن بزن ) واج «د» نيز از پايان «بند» حذف ميشود، «دستبند» = دسبَن. يا در واژهي «خواستگاري» امكان برو دو نوع فرايند واجي هست. 1- خواسگاري 2-خواستِگاري ( گويا به ميزان علاقهي خواستگار يا خواسگار بستگي داشته باشد. نه؟ شما اين طور فكر نميكنيد؟
پس راهحل نهايي و عاقلانه اين است كه از ميان خيل واژههايي كه ميتوان تشخيص ساختار واجي آنها را از دانشآموز خواست، از خير اين معدود واژهي دو تلفظي بگذريم ( مگر اين كه عمدا و قصدا نيت سوئي داشته باشيم وگرنه... ) و اگر هم چنان نيستيم و چنين نميكنيم، حتما در صورت سؤال ذكر كنيم كه بايد فرايندهاي واجي در نظر گرفته شود و در غير اينصورت آنچه نوشته شده است، ملاك واج نويسي است و در صورت رعايت نكردن هيچ يك از اين موارد نتيجه چيزي نيست جز ضايع شدن حق دانشآموز و آزرده شدن او از ما ، از درس، از ...
9- حروفي كه در فرآيند واجي افزايش، افزوده ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا: «خيابان» 7 واج است يا 6 واج
به اين واژه چيزي افزوده نشده است تا مشمول اين وضعیت باشد؛ فقط تغييرe به i صورت گرفته كه تقريبا دارد شامل همهي e ها ميشود؛ پس اين واژه دو تلفظي نيست و تنها به يك شكل خوانده ميشود: /خ/ + /ي= i/ + /ي=y/ +/ا/ + /ب/ + /ا/ + /ن/؛ امّا در عروض مصوت اول اين گونه واژه ها را /-ِ/ در نظر ميگيرند؛ يعني بر اساس سنت تلفظ قديم، همان گونه كه بوده است.
10- حروفي كه در فرآيند واجي ادغام ميشوند آيا در شمارش واج به حساب ميآيند يا نه؟ مثلا كبوده 6 واج است يا 7 واج
اين واژه هم تنها به يك شكل تلفظ ميشود؛ امّاراستي چند واج است؟ بشماريم؟ 1، 2،... آها، شد 7 تا. اشتباه كردم؟ يك بار ديگر بشماريم. نه، باز هم هفت تاست. چرا؟ حالا فهميدم چرا. شما هم متوجه شديد؟ آفرين! پس شما هم مثل من «ه» را در پايان اين واژه به شكل «صامت هـ » تلفظ كرديد نه مصوت ، مگر نه اين كه همان كبودده است؟ ( پس همانگونه كه «ه» را در واژهي «ده» به شكل صامت تلفظ ميكنيم... الخ )
غلامرضا عمرانی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:45 توسط اســداله حــیرانـی
تست های کنکوری پنج درس اول زبان فارسی ۱پیش دانشگاهی
روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:4 توسط اســداله حــیرانـی
قانون تشكيل شوراهاي آموزش و پرورش در استانها، شهرستانها و مناطق كشور ـ مصوب 26/10/1372
ماده 1 - به منظور تحقق مشاركت و نظارت مردم در امر آموزش و پرورش و بهرهگيري از كليه منابع و امكانات، جهت تأسيس، توسعه و تجهيز فضاهاي آموزشي و پرورشي و تسهيل در فعاليتهاي اجرايي آموزش و پرورش، شوراهاي آموزش و پرورش در استانها و شهرستانها به شرح اين قانون تشكيل ميگردد.
...
روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:14 توسط اســداله حــیرانـی
اصول و ضوابط كلي واژه گزيني
(مصوب جلسهي مورخ 11 / 07 / 73 فرهنگستان زبان وادب فارسي ) شوراي فرهنگستان زبان و ادب فارسي ، پيش از آن كه فعاليت خود را در عرصهي واژهگزيني براي لغات و اصطلاحات بيگانه آغاز كند ، بر آن شد تا براي اين كار اصول و ضوابطي تنظيم و تدوين كند كه مبتني و راهنماي كار پژوهشگران قرار گيرد ...
با کلیک روی ادامه ی مطلب به تمام آن دسترسی می یابید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:6 توسط اســداله حــیرانـی
به نام خدا
نكته هايي از دستور و زبانشناسي
برگرفته از :
توصيف ساختمان دستوري زبان فارسي(محمدرضا با طني)
1-عناصر سازنده ي گروه فعلي : عنصر منفي ساز (نه) – فعل ناقص
(بايد-توانستن-خواستن-داشتن-شدن) – عنصرغيرفعلي – فعل
واژگاني – عنصرمجهول ساز(شدن) – عنصرحالت ساز(بودن)
مثال: مي توان رفت-مي شدآمد-بشود رفت-بايدبرود-خواهدرفت-داشت
مي رفت-
فرمول خلاصه(ن)(ق)(غ)ف (ل) (ح) تنهاعنصر فعلي،اجباري است.
2-عناصر سازنده ي واژه ي فعل : پيشوند – ستاك حال – عامل سببي
– علامت ستاك گذشته – پي بند
فرمول خلاصه : (پ) ت (س)(گ)پي مثال كامل: مي+خند+ان+د+ َ م
تكواژ تهي در فعل مضارع خانواده ي(استن)-سوم شخص ماضي غير
ازالتزامي-ام ونهي مفرد وجود دارد
سؤال:آيا تكواژ تهي درشمارش تكواژهاي واژه محسوب مي شود؟
سؤال: با وجودآن كه واژه اعم از اسم-صفت-فعل و...است آيا مبحث
ساده –مشتق و... درموردفعل نيزكاربرد دارد؟
سؤال : درشمارش تكواژهاي فعل، درخصوص افعالي كه بن مضارع
درساختمان آن هاموجوداست چرا بن مضارع به عنوان يك تكواژ
محسوب نمي شود؟ مانند(رقصيد) اگر محاسبه نشود درمواردي كه
تكواژ گذراساز(ان)درساختارفعل وجوددارد نيزنبايد به حساب آيد.(دواند)
علايم ستاك هاي گذشته عبارتند از : t/d/id/a:d (ت-د-يد-اد)
نكته : بايد - بايستي – مي بايست – مي بايستي، ظاهرامتفاوتند اما
ازنظردستوري،تمازخود راازدست داده و «بايد»جايگزين همه ي آن
هاشده است.
نكته : «بايد» هنوز هم كاربر فعلي –هرچندناقص- دارد اما «شايد»
امروزه فقط كاربردقيدي دارد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:59 توسط اســداله حــیرانـی
شعر کوچه از مرحوم فريدون مشيری
كوچه
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم/
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم/
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم/
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم/
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد/
باغ صد خاطره خنديد/
عطر صد خاطره پيچيد/
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم/
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم/
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم/
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت/
من همه محو تماشاي نگاهت/
آسمان صاف و شب آرام/
بخت خندان و زمان رام/
خوشه ماه فرو ريخته در آب/
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب/
شب و صحرا و گل و سنگ/
همه دل داده به آواز شباهنگ/
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن/
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن/
آب آيينه عشق گذران است/
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است/
باش فردا كه دلت با دگران است/
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن/
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم/
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم/
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد/
چون كبوتر لب بام تو نشستم/
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم/
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم/
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم/
حذر از عشق ندانم/
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم/
اشكي از شاخه فرو ريخت/
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت/
اشك در چشم تو لرزيد/
ماه بر عشق تو خنديد/
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم/
پاي دردامن اندوه كشيدم/
نگسستم نرميدم/
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم/
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم/
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم/
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم/
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:42 توسط اســداله حــیرانـی
با کلیک روی ادامه ی مطلب می توانید نقد داستان معاصر در
کتاب های زبان و ادبیات فارسی دبیرستان را ملالعه نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:39 توسط اســداله حــیرانـی
برای دیدن نمونه سوال های زبان و ادبیات فارسی پیش
دانشگاهی روی ادامه ی مطلب کلیک نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:8 توسط اســداله حــیرانـی
برای مشاهده ی نمونه سوال های زبان و ادبیات فارسی عمومی
سال سوم دبیرستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:2 توسط اســداله حــیرانـی
برای دیدن نمونه سوال های زبان - آرایه - تاریخ ادبیات و ادبیات
فارسی سو م انسانی روی ادامه ی مطلب کلیک نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:58 توسط اســداله حــیرانـی
با کلیک روی ادامه ی مطلب چند نمونه سوال زبان- تاریخ ادبیات و ادبیات
فارسی سال دوم دبیرستان را مشاهده می کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:46 توسط اســداله حــیرانـی
روی ادامه ی مطلب کلیک نمایید نا چند نمونه سوال
زبان و ادبیات فارسی سال اول دبیرستان در اختیارشما
قرارگیرد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:17 توسط اســداله حــیرانـی
برای دیدن بارم و بودجه بندی تاریخ ادبیات ۲ روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:11 توسط اســداله حــیرانـی
برای مشاهده ی بارم تاریخ ادبیات ۱ روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت15:8 توسط اســداله حــیرانـی
روی ادامه ی مطلب کلیک کنید و بارم زبان فارسی سه ساله ی دبیرستان را مشاهده نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:58 توسط اســداله حــیرانـی
دبیرستان را مشاهده نمایید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:39 توسط اســداله حــیرانـی
ارزشيابي ادبيات 1 و 2
ارزشيابي ادبيات عمومي و تخصّصي 3
بودجه بندي تدريس ادبيات
|
نام كتاب |
نوبت اوّل |
نوبت دوم |
|
ادبيات 1 |
1 تا 11 |
12 تا 24 |
|
ادبيات 2 |
1 تا 11 |
12 تا 24 |
|
ادبيات 3 عمومي |
1 تا 11 |
12 تا 25 |
|
ادبيات 3 تخصّصي |
1 تا 12 |
14 تا 20 |
|
موضوع |
نوبت اوّل |
نوبت دوم |
شهريور | |
|
نيمه اوّل |
نيمه دوم | |||
|
معني شعر و نثر |
6 |
2 |
4 |
6 |
|
لغت |
2 |
نيم |
5/1 |
2 |
|
درك مطلب |
4 |
1 |
2 |
4 |
|
دانش هاي ادبي |
3 |
نيم |
5/2 |
3 |
|
خودآزمايي |
4 |
1 |
3 |
4 |
|
حفظ شعر |
1 |
- |
1 |
1 |
|
جمع |
20 |
|
|
20 |
|
20 | ||||
|
موضوع |
نوبت اوّل |
نوبت دوم و شهريور |
|
|
معني شعرونثر |
6 |
6 |
|
|
لغت |
2 |
2 |
|
|
درك مطلب |
4 |
4 |
|
|
دانش هاي ادبي |
3 |
3 |
|
|
خودآزمايي |
4 |
4 |
|
|
حفظ شعر |
1 |
1 |
|
|
جمع |
20 |
20 |
|
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:30 توسط اســداله حــیرانـی
بارم زبان فارســــــــــــي(1و2) پيش دانشــــــگاهي
|
|
توضيحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات |
نيمسال |
جبراني |
|
1 |
خودآزمايــــــــــــــــــــــــــي: درك مطلب(5/2تا3) - درك معني ومفهوم متن(5/2تا4) محتواي درآمدها(1) - نكات بلاغي (1 تا2) |
8 |
10 |
|
2 |
معني ومفهوم شعر ونثر |
4 |
6 |
|
3 |
تاريخ ادبيات وسبك شناسي |
2 |
3 |
|
4 |
حفــــــــــــــــظ شعــــــــــــر |
1 |
1 |
حذف هاي زبان وادبيات فارسي 1 و2
درس9(نفحات صبح48تا49) – درس10 (راه بي نهايت53تا54) – درس20(به
بلبل101تا103) – درس22(تسلي خاطر130تا131) – درس24(افشين
وبودلف142تا150) – درس30(صداي پاي آب 199تا200)
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
بارم ادبيـــــــــــــــــات (1) رشته ي انســـــــــــــــــاني
|
|
تــــــــوضيحــــــــــــــــــــــــــــــــــا ت |
نيمسال |
جبراني |
|
1 |
قافيــــــــــــــــــــــه |
5/2 |
3 |
|
2 |
عـــــــــــــــــروض |
6 |
9 |
|
3 |
نقـــــــــد ادبــــــــي |
5/6 |
8 |
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
بارم ادبيــــــــــات (2)رشتــــــــه ي انســـــانـــــــــــــــي
دقيقاً مانندبارم زبان فارسي 1و2
حذفيات ادبيات(2) رشته ي انساني: درس4( زاغ ومار24تا26) – درس7
( نسيم سحر40تا43) – درس12( دوكبوتروپنجره92تا102) – درس17 (داستان يك
ضرب المثل141تا14
3)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:23 توسط اســداله حــیرانـی
ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. افسانه این پرنده كه نماد عمر دگربار و حیات جاودان است از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و هم سو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتر یافته است. ققنوس در گستره شعر كهن فارسی هیچگاه جایی نداشته تا آن جا كه طی هزار سال، به جز یك مورد، مضمون قرار نگرفته است. فقط عارف نامی عطار، در برابر این باور دیرینه که ققنوس حیات جاودان دارد، با صراحت آن را فانی دانسته و بر همه گیر بودن مرگ تاكید ورزیده استTop of Form
در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگــــری از زندگی رامی گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان1 طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، روی هم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده كه هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یك مورد اثر هردوت مورخ یونانی 484 تا 424 قبل از میلاد با شرح كامل محفوظ مانده كه برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می شود 2
مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis ، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل واندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو 3 اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند
طی نخستین قرن میلادی، روی هم 21 بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده است2. از مجموع این منابع چنین بر می آید كه خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد 4. واژه فنیكس در زبان عبری شامل سه بخش fo-en-ix به معنی یك آتش بزرگ است
:یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت
"ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می گذارد و در كجا دفن می كند."
این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی ( it ) نام می برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده كرده اند، اما از آن جا كه این پرنده افسانه ای تك و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی رسد
از میان رومیان، Publius Ovidius Naso مشهور به Ovid 43 قبل از میلاد تا 18 بعد از میلاد :نخستین كسی بود كه به زبان لاتینی درباره ققنوس نوشت
چه بسیار مخلوقاتی كه امروزه بر روی زمین راه می روند ولی در ابتدا به شكل دیگری بوده اند. فقط یك موجود هست كه تا ابد همان طور باقی می ماند یعنی طی سال ها بی آن كه عمری بر او بگذرد به همان شكل اولیه دگر بار متولد می شود و آن پرنده ای است كه آشوری ها یا به تعبیر برخی منابع احتمالا سوری ها یا فنیقی ها آن را ققنوس می نامند. دانه و علف معمولی نمی خورد، ولی از عصاره میوه ها و از ادویه خوشبوی كمیاب می خورد. وقتی 500 ساله شد بر بالای نخل بلندی آشیان می سازد و با چنگالش از مرغوب ترین مواد، از پوست درخت گرفته تا دارچین و دیگر ادویه و صمغ برای خود بستر می سازد و بعد می میرد و روحش با دود و بخار معطر به دوردست می رود، و داستان چنین ادامه می یابد كه سپس از سینه بدن بی جان او ققنوس كوچكی سر بر می كشد تا آن طور كه می گویند 500 سال دیگر زندگی كند و در آن زمان كه پس از سن و سالی شهامت لازم را پیدا كرد تخت و آشیانش را كه مدفن پدرش هست بر فراز نخلی رفیع به حركت در می آورد و سفر به شهر آفتاب را شروع می كند، همان جایی كه در معبد آفتاب آشیان ققنوس خوش می درخشد
رومیان دیگر از جمله Pliny تا 79 میلادی، Tactius تا 117 میلادی، Solinus قرن سوم میلادی، و Claudiun اواخر قرن چهارم تا اوایل قرن پنجم میلادی هر یك شرح مفصلی در مورد ققنوس نوشته اند. روحانیون مسیحی نیز افسانه ققنوس را به اشكال مختلف و با تعابیری در جهت باورهایشان نوشته اند و به آن شاخ و برگ داده اند. از جمله St. Clement در روم حدود سال های 90 تا 99 میلادی نوشت:
"از جسد ققنوس كرمی به وجود می آید كه پس از رشد كردن بال در می آورد و آشیانی را كه استخوان های سلفش در آن است از سرزمین مصر به شهر آفتاب می آورد و كشیشان حساب سال ها را می كنند تا آن پانصدمین سال باشد. شگفتا كه خالق این جهان به آنان كه با ایمان راسخ در خدمتش بوده اند، ولو یك پرنده، عمر دوباره می بخشد."
روحانی دیگر Tertullian متولد 150 تا 160 میلادی با تاكید بر این كه در هر زمان فقط یك ققنوس وجود دارد و هم اوست كه می رود و باز می گردد، این پرنده را شاهد زنده برای رستاخیز جسمانی نوع بشر می دانست. بعدا Lactantius متولد 250 و متوفی بعد از 317 میلادی، كه معلم Cripsus پسر كنستانتین بود، ققنوس را اثباتی برای زندگی پس از مرگ تلقی می كرد. لاكتانتیوس مطالب بسیار به افسانه ققنوس افزود كه در واقع پایه بسیاری از داستان های بعدی در مورد ققنوس گردید. وی در پایان مقاله خودمی نویسد:
تنها دلخوشی ققنوس مرگ است، برای آن كه بتواند زاده شود ابتدا می خواهد كه بمیرد. او فرزند خویشتن است. هم والد خویش است و هم وارث خود، هم دایه است و هم طفل. در واقع او خودش است ولی نه همان خود، زیرا او ابدیت حیات را از بركت مرگ به دست آورده است
در زمان لاكتانتیوس، بر روی سكه های كنستانتین و پسران او ققنوس نقش گردید. Rufinus متولد 344 :میلادی که یک روحانی مسیحی بود در سال 408 میلادی نوشت
در حالی كه ققنوس بدون جفت گیری می زاید و زاده می شود، چرا باید آبستنی مریم باكره و بكرزایی او برای ما شگفت انگیز باشد؟
و بالاخره روحانی دیگری به نام سن گریگوری 538 تا 593 میلادی در كتابی تحت عنوان "عجایب :هفتگانه" كه در آن ققنوس در مرتبه سوم قرار داشت نوشت
معجزه ققنوس را باید برهان روشنی بر معاد جسمانی انسان دانست، انسانی كه از خاك به وجود آمده و به ذرات خاك تبدیل می شود و با صور اسرافیل دوباره از همین ذرات بر خواهد خاست
طول عمر ققنوس را در نخستین منابع 500 سال گفته بودند در حالی كه لاكتانتیوس و كلادین آن را هزار سال، سولینوس حداكثر 12954 سال، پلینی 540 سال و تاكیتوس 1461 سال دانسته اند. ادبیات قرون وسطی، به ویژه متون كلیسا، نیز سرشار از اشارات و مضامین مربوط به ققنوس است و طول وتفصیلی كه طی قرون به آن داده اند اصل اسطوره را دو چندان شگفت آور جلوه می دهد. آثار نویسندگان و شاعران قرون جدید و معاصر در مغرب زمین كه در آن ها به ققنوس اشاره رفته نیز بسیار زیاد است 5. از مجموع :این مطالب می توان دو روایت كلی برای ققنوس ارائه داد
الف - یكی آن كه از بدن بی جان والدش به وجود می آید و جسد والدش را به شهر هلیوپولیس می برد و در قربانگاه معبد آفتاب می سوزاند،
ب - دیگر آن كه ققنوس در تلی از چوب و خاشاك خوشبو آتش می افكند، بال می زند و شعله می افروزد، خود در آتش می سوزد و از خاكسترش ققنوسی دیگر زاده می شود. بطور خلاصه، "ققنوس در آتش می سوزد و دیگر بار از خاكستر خود زاده می شود". در زبان انگلیسی مثلی است كه "هر آتشی ممكن است ققنوسی در بر داشته باشد. Any fire might contain a phoenix . ، مشابه این بیت از سعدی که: هر بیشه گمان مبر که خالیست / شاید که پلنگ خفته باش
در خلال بحث پیرامون اسطوره ققنوس غالبا پای دو سه واژه و مفهوم دیگر نیز به میان می آید كه به جهت تشابه در لفظ و ارتباط با موضوع به توضیح آن ها پرداخته می شود
●نخل را در زبان یونانی Phoenix و به عبری Phenice می نامند. اسم جنس این درخت در گیاهشناسی Phoenix نخل خرما = Phoenix dactylifera می باشد. علاوه بر تشابه اسمی، برگ نخل كه مستقیما از تنه درخت می روید، كاملا شبیه به بادبزن است و با بال و بال زدن ققنوس در برافروختن آتش بی شباهت نیست. همچنین برگ نخل به خورشید و اشعه آن شباهت دارد. ضمنا نخل های جوان به طور طبیعی در پای نخلِ مادر ققنوس وار سر بر می آورند و عمری طولانی می كنند. متون مذهبی قرون وسطی غالبا ققنوس را به صورت نشسته بر روی نخل نشان می دهند. به درستی معلوم نیست كه درخت و پرنده كدام یك از دیگری نام گرفته است
●هردوت به پرنده اسطوره ای دیگری در مصر باستان اشاره می كند به نام بنو كه امروزه آن را با الفبای لاتین به اشكال bennu ، benu ، ben.w و bn.w می نویسند. افسانه بنو كاملا شبیه به ققنوس بوده است: در آتش می سوخته، دگر بار تولد می یافته، به شهر هلیوپولیس پرواز می كرده ومبدا سال و تاریخ جدید بوده است. در یكی از نقوش مصر باستان چنین آمده كه "من بنو هستم كه خودش را به وجود می آورد و عطر و بخور به الهه رستاخیز می دهد." بنو در مصر یك اسطوره خورشیدی بوده با این تفاوت با ققنوس كه بنو در نقاشی های مصری به صورت یك پرنده آبی و به شكل مرغ ماهیخوار نشان داده شده است و نكته جالب آن كه كلمه بنو نیز مانند ققنوس به هر دو معنی نام پرنده و نخل خرما بوده است.
● Phoenicia یا فنیقیه نام كشوری باستانی بوده كه به صورت نواری باریك در ساحل مدیترانه، در غرب لبنان كنونی، قرار داشته است. فنیقیه معرب اسمی است كه یونانی ها به این سرزمین داده بودند و به معنی الهه آفتاب سرخ است. ققنوس در زبان یونانی به معنی رنگ سرخ یا ارغوانی است و فنیقی ها را مبتكر و سازنده این رنگ می دانند. کلمه Phoenicean هم به معنی فنیقی (اهل فنیقیه) و هم صفت مربوط به رنگ سرخ یا ارغوانی است. بنابراین، نام این سرزمین و معنی آن، وجود شهر آفتاب (بعلبك) در آن جا، و بال و پر سرخرنگ یا ارغوانی ققنوس با هم بی ارتباط به نظر نمی رسند. برخی ققنوس را پرنده ارغوانی و پرنده فنیقیایی هم نامیده اند 6
در تاریخ اساطیر و ادبیات باستان، این پرنده افسانه ای با قو مشابهات و مشتركات بسیار دارد 7
برخی معتقدند كه اسطوره ققنوس از قو پدید آمده و نوای ققنوس را در زمان مرگ همانند سرودی می دانند كه بنا بر اساطیر یونانی قو برای آپولون خوانده بود. از سقراط نقل است كه "من از قو كمتر نیستم كه چون از مرگش آگاه شود، آوازهای نشاط انگیز می خواند و با شادی و طرب می میرد". در زبان فرانسه، آخرین تالیف زیبای یك نویسنده را "آواز قو" می نامند. شاید از همه چشمگیرتر تشابه لفظ ققنوس با نام علمی جنس قو در پرنده شناسی Cygnus ، با نام قو در زبان یونانی koknus و با نام قو در فارسی باشد.
در ادبیات معاصر ایران چند باری به ققنوس اشاره شده است
از آن جمله نیمایوشیج با استعاره ققنوس حال و وضع خود را بیان کرده است
ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است فرد
بر گِرد او، به هر سر شاخی، پرندگان
.
بانگی بر آرد از ته دل سوزناك و تلخ
كه معنیش نداند هر مرغ رهگذر
وانگه ز رنج های درونیش مست
خود را به روی هیبت آتش می افكند
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ
خاكستر تنش را اندوخته ست مرغ
پس جوجه هاش از دل خاكسترش به در
در شعر نیما، خیزران یا نی کنایه از قلم است و فرد نشستن بر سر آن توصیف یكه و تنها بودن او در شعر نوست. نیما به اشاره می گوید که شعر نو برای بسیاری ناآشناست. او سرانجام با رنج درون می سوزد، با این امید كه پویندگان راهش ققنوس وار در آینده سر بر آورند و به كار او حیات جاوید بخشند
از دکتر شفیعی كدكنی است که
در آنجای كه آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا كجا ققنوس بال افشان كند در آتشی دیگر
خوشا مرگی دگر
با آرزوی زایشی دیگر
احمد شاملو دفتر شعری دارد با عنوان ققنوس در باران 45-1344، ولی شعری با این عنوان در آن دفتر نیست و در چاپ های موجود نیز مقدمه ای بر دفتر که تسمیه آن را توجیه کند وجود ندارد، و بالاخره نمایشنامه ققنوس است از محمود دولت آبادی. به رغم این اشارات، طی هزار سال شعر فارسی، از رودكی تا فروغی بسطامی، ققنوس یا دیگر صُور نگارش آن ققنس، قوقنس، قوقنوس و قوقینوس فقط در یك شعر از عطار در منطق الطیر مضمون قرار گرفته است8
احتمالا به این دلیل که ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. عبارات کوتاهی که در مورد این مرغ افسانه ای در منابع مختلف آنندراج، برهان قاطع، لغت نامه دهخدا، فرهنگ معین و ... آمده در لفظ و معنی به نقل از یكدیگرند و از چند و چون این اسطوره و سابقه آن در تمدن های مصر و یونان و روم کمترین رد پایی بدست نمی دهند و شگفتا كه هیچ یك از آنان به اثر منحصر به فرد فارسی از عطار اشاره ای ندارند.
عارف بزرگ و نامی فریدالدین عطار نیشابوری شعر عارفانه ای در منطق الطیر زیر عنوان حکایت مرگ ققنوس دارد كه حتی مولفان خارجی از آن نام می برند 9
ابتدا چکیده ای از این حکایت بصورت نثر آورده می شود: ققنوس یا به شیوه نگارش در دیوان عطار ققنس مرغی است عجیب از هندوستان 10، دارای منقاری سخت و دراز، با تقریبا صد سوراخ، ثقبه كه هر سوراخ آن، مانند نی، آوایی دگر دارد. ققنوس تنها و بی جفت است و نغمه حزین او حیوانات دیگر را بیخود و بی قرار می كند. دانشمندی علم موسیقی را از آوای او فرا گرفت.
نزدیك به هزار سال عمر می كند و زمان مرگ خود را به خوبی می داند. در وقت مرگ هیزم فراوان گرد می آورد، آوازهای بسیار حزین از دل پر خون می خواند، دیگر حیوانات به دورش جمع می شوند و برخی در برابرش جان می دهند، در دم آخر چنان سخت بال بر هم می زند كه از آن آتش می جهد و او را با انبوه هیزم به آتش می كشد، بعد می سوزد و به كلی خاكستر می شود، و از میان خاكستر بچه ققنوسی پدید می آید، و چه كس تا كنون زاییدن پس از مردن را دیده است؟
ققنوس در پس عمری طولانی با رنج و درد، بی یار و فرزند، تنها و بی پیوند، بالاخره عمرش به سر می رسد و اجل او را می گیرد. در سراسر عالم هیچ كس را از مرگ رهایی نیست و عجیب آن كه هیچ كس را هم قصد و رغبتی به آن نیست. مرگ سخت و قسی است ولی باید با نرمی با آن رو به رو شد، و شاید در میان همه كارها از همه سخت تر همین باشد
این نكته نیز درخور توجه است كه عطار بر مبنای این اعتقاد كه همگان طعم مرگ را می چشند
كل نفس ذائقة الموت، در مقابل این باور دیرینه اقوام و ملل مختلف كه طی قرون و اعصار ققنوس را نماد و نماینده حیات جاودان می دانستند، تنها كسی است كه در آن زمان با صراحت و روشنی ققنوس را فانی و بچه ققنوس سر از خاكستر برآورده را زاده او، نه خود او، می داند و در ابیات آخر شعر بر همه گیر بودن مرگ و ضرورت آمادگی برای مقابله با مرگ تاكید می كند.
حكایت مرگ ققنس
هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان
سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز
قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن كار اوست
هست در هر ثقبه آوازی دگر زیر هر آواز او رازی دگر
چون به هر ثقبه بنالد زار زار مرغ و ماهی گردد از وی بی قرار
جمله پرّندگان خامش شوند در خوشی بانگ او بیهش شوند
فیلسوفی بود دمسازش گرفت علم موسیقی ز آوازش گرفت
سال عمر او بُوَد قرب هزار وقت مرگ خود بداند آشكار
چون ببُرّد وقت مردن دل ز خویش هیزم آرد گرد خود ده خرمه بیش
در میان هیزم آید بی قرار در دهد صد نوحه خود زار زار
پس بدان هر ثقبه ای از جان پاك نوحه ای دیگر بر آرد دردناك
چون كه از هر ثقبه هم چون نوحه گر نوحه دیگر كند نوعی دگر
در میان نوحه از اندوه مرگ هر زمان بر خود بلرزد هم چو برگ
از نفیر او همه پرّندگان وز خروش او همه درندگان
سوی او آیند چون نظارگی دل ببرند از جهان یك بارگی
از غمش آن روز در خون جگر پیش او بسیار میرد جانور
جمله از زاری او حیران شوند بعضی از بی قوتی بی جان شوند
بس عجب روزی بود آن روز او خون چكد از ناله جان سوز او
باز چون عمرش رسد با یك نفس بال و پر بر هم زند از پیش و پس
آتشی بیرون جهد از بال او بعد آن آتش بگردد حال او
زود در هیزم فتد آتش همی پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی
مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند بعد از اخگر نیز خاكستر شوند
چون نماند ذره ای اخگر پدید ققنسی آید ز خاكستر پدید
آتش آن هیزم چو خاكستر كند از میان ققنس بچه سر بر كند
هیچ كس را در جهان این اوفتاد كو پس از مردن بزاید یا بزاد؟
گر چو ققنس عمر بسیارت دهند هم بمیری هم بسی كارت دهند
سال ها در ناله و در درد بود بی ولد بی جفت فردی فرد بود
در همه آفاق پیوندی نداشت محنت جفتی و فرزندی نداشت
آخرالامرش اجل چون یاد داد آمد و خاكسترش بر باد داد
تا بدانی تو كه از چنگ اجل كس نخواهد برد جان چند از حیل
در همه آفاق كس بی مرگ نیست وین عجایب بین كه كس را برگ نیست
مرگ اگر چه بس درشت و ظالم ست گردن آن را نرم كردن لازم ست
گر چه ما را كار بسیار اوفتاد سخت تر از جمله این كار اوفتاد
یادداشت های زیرنویس
=============
1.
2. R. Van Den Broek, The Myth of the
این کتاب، با 485 صفحه و 40 گراور و بیش از هزار زیرنویس، مشتمل بر توضیحات و منابع، رساله دكترای مولف در دانشگاه Utrecht در هلند بوده است. نوشته های مورخان باستان در مورد ققنوس از این مأخذ نقل گردیده است.
3. در متن انگلیسی، myrrh آمده که هم نام نوعی صمغ یا رزین است که با آن مواد خوشبو و بخور دهنده می سازند و هم نام درخت یا درختچه ایست از جنس Commiphora که این صمغ را تولید می کند. در مأخذ زیر، Mirrh درختی بومی ایران دانسته شده که صمغی به رنگ سرخ مایل به سیاه تولید می کند:
[Laufer, Berthold. 1919. Sino-Iranica: Chinese contributions to the history of civilization in ancient
4. Helio به معنی خورشید (جنس گل آفتابگردان = Helianthus) و Polis به معنی شهر (شهربانی = Police) است، مانند پرسپولیس و مینیاپولیس. خرابه های شهر قدیمی هلیوپولیس در شمال مصر قرار دارد. ضمنا نام قدیمی بعلبك در زبان یونانی، در شمال كشور لبنان، هلیوپولیس بوده و در نوشته هردوت و دیگران در مورد پرواز ققنوس از مصر به شهر آفتاب، باید اشاره به شهر اخیر (بعلبك) باشد.
5. Lyna Montgomery, The Phoenix: Its use as a literary device in English from the 17th to the 20th century, D. H. Lawrence Research, 1972, Vol. 5, pp 268-323.
6. ضمنا ققنوس نام یك صورت فلكی در نجوم است كه در این جا مورد بحث قرار نمی گیرد.
7. فرهنگنامه ادبی فارسی، دانشنامه ادب فارسی 2، به سرپرستی حسن انوشه، سازمان چاپ و انتشارات، تهران، 1376، صفحه 9-458.
8. در قصیده معروف (روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست ...) از ناصر خسرو، در برخی نسخ، بیت زیر وجود دارد که در آن از ققنس همراه با دیگر مرغان نام برده شده، بی آن که اشاره یا کنایه ای در بر داشته باشد:
چون من كه تواند كه پرد در همه عالم از كركس و از ققنس و سیمرغ كه عنقاست
در بیت زیر از قاسم انوار (متوفی 837 قمری) نیز به نغمه ققنوس اشاره شده که مشخصه ی این مرغ افسانه ای نیست:
لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکار نغمه ققنوس را با جقجق عقعق چه کار
جقجق = ناله و فریاد مرغان (زخمی). عقعق = نوعی زاغ.
فقط بیت زیر از میرزا محمد تقی حجّة الاسلام متخلص به نیّر، شاعر عهد قاجار (1248 تا 1312 قمری)، به سوختن ققنس اشاره دارد:
از هوش جانگداز شد آب استخوان من آن ققنسم کز آتش خود سوخت جان من
9. مأخذ 2 بالا، صفحه 481.
10. در متون مختلف طی قرون متمادی، ققنوس را با مرغ افسانه ای Gardua در هند مرتبط و حتی آن را پیشینه ی اسطوره ققنوس دانسته اند. در مجلدات Bestiary یا Beast Book كه طی قرن 12 و 13 میلادی از سوی كلیسا منتشر می شده نیز ققنوس رامرغی از هندوستان می دانستند كه با عصر عطار (متوفی 1229 میلادی) مطابقت دارد. ضمنا به نقل از فرهنگ بزرگ سخن، ابن ایوب الحاسب الطبری از دانشمندان قرن پنجم قمری در کتاب تحفة الغرائب آورده که "در هندوستان مرغی است که آن را ققنس خوانند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:54 توسط اســداله حــیرانـی




